ای شهید... ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای دستی برار و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش. "سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی"
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
مي خواهم در اين لحظه فقط به تو بيانديشم و تنها با عشق تو زندگي را لمس كنم و از نگاه تو پلي بسازم
تا آن سوي افق هاي نور و روشني تا فراسوي پر چين خيال تا سرزمين هميشه آباد مهرباني وعشق
دلم ميخواهد ساده بنويسم آري براي تو مينويسم كه من پرنده ها را در قفس نمي خواهم و ديدن گل در گلدان برايم منظره اي تلخ و درد آور است امشب چقدر دلم گرفته است حال و هواي گريه در سر دارم اما بازهم
حس قشنگ و گرم خاطراتت جرقه اميدي در ذهن تاريكم مي زند و مرا به ديدن دوباره تو اميدوار ميسازد
به آسمان بنگر به ستاره هايش به ماه و به مهتاب روشنش شايد مرا به ياد آوري شايد پشت اين مه سنگين غربت مرا
دوباره زنده تر از هميشه در قاب نگاهت ببيني كسي نيست تا برايم قصه اي از هزاران قصه اميد بگويد
با من بخوان تك بيتي از مثنوي هزار رنگ مهرباني مرا دور كن از اين همه غصه و غم مرا در آغوشت بپذير
دستي بر سرم بكش آرامم كن و با آن صداي زيبايت به من بگو عزيزم اينجا هستم...
كسي ديگر مرا آزار نخواهد داد با سر انگشتان طلاييت اشك را از گوشه چشمان خسته ام پاك كن و در كنارم بمان... تو نيستي و من تنها به يادگاريهايت پناه مي برم يادت مي آيد آن ياسي كه در گوشه اي از باغچه ي قلبمان در خاك احساس كاشتيم بر گلبرگهاي نازكش نوشتيم كه تنها براي هم زندگي ميكنيم و براي هم همديگر را دوست داشته باشيم و براي هم بميريم ...
افسوس كه مدتها ياس خشكيده و گلبرگهاي پژمرده اش در دست باد خزان اسير گشته اند ولي باز هم من ثانيه ها را براي تو با عشق زنده ميكنم و به انتظارت موهاي سپيدم را با سياهي شب رنگ مي زنم و قلب شكسته ام
را به بهانه ي زندگي دوباره تنها و تنها براي تو عاشق نگاه مي دارم ميترسم روزي برسد كه باور كنم كه تو عهدمان را شكسته اي و فراموش كرده اي كه من فقط به خاطر تو پير شده ام...
هميشه اگر مي خواهي مرا ببيني تنهاي خدا را به ياد آور آن گوشه تنهاييش مرا احساس خواهي كرد...
هنوز هم هر گاه از خانه قديمي وكهنه مان كه روزي در آن عاشق هم بوديم ميگذرم تو را در چار چوب آن
در رويا ي ترين رويا و با همان لبخند هميشگي مي بينم و من هم ديوانه وار نام قشنگت را فرياد ميزنم و به سوي تو ميدوم ولي چيزي را كه در آغوش ميگيرم چيزي جز بغضي سنگين و گلوگير نيست كه بي اراده ميشكند و اندام ناتوانم را متلاشي مي كند از همه چيز و همه كس سراغ تو را ميگيرم اما هيچ كس تو را نديده انگار تو ديگر زميني نيستي...
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم
مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات
گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات
بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی
که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند
چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم
اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی
این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی بنگاری سهل است ... سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل
شب سردي ست ومن افسرده
راه دوري ست وپايي خسته
تيرگي هست وچراغي مرده
ميكنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت غمي افزود مرا برغمها
فكر تاريكي واين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
واي اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم قطره اي كو كه به دريا ريزم
صخره اي كو كه بدان آويزم
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غمي هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
سهراب سپهري
با قلبي سرشار از اميد و آرزو در كوچه باغ شعر وغزل آمده ام تا نشانت را از مرغان مهاجر بگيرم
بر شاخسار ذوق مي نشينم و در قاب خالي نگاهم خاطره تو را تداعي مي كنم
دفتر شعر كودكانه ام را غزل به غزل و ترانه به ترانه به دنبال نشاني از تو مي جويم آنچه كه مي يابم غمي به وسعت آسمانهاست كه از لحظه جدايي تا كنون مرا اسيرو ناتوان كرده است...
به ياد سبز وعاشقانه با تو بودن در هجوم اشك و آه قلب بي گناهم مي شكند و به حرمت زخمهاي بي درمانش ستاره ها بي فروغ مي شوند و زمان در حجم سياه رنج از حركت باز مي ايستد افسوس كه در
پيچ و خم كوچه هاي سرنوشت جز خرابه هاي شهر آرزوچيز ديگري ديدگانم را به خويشتن
نمي خواند...
در التهاب باران بي كسي تنها ياس پژمرده وجودم گلبرگ بي جانش را از سايبان اندام داغ ديده ام ميكند تو را مي خواهم براي لحظه هاي شكسته ام براي روزي كه بهار با باغ قلبم بيگانه مي شود براي شبهايي كه سيل اشك رخصت درك شادي را از من مي گيرد ...
دنياي عاشقان دنياي غريبي است كه از ابتدا تا سرانجام نا پيداي آن پرستويي به اميد يافتن طبيعتي خالي از زمستان و غروبي اندوهباردر آن پر نخواهد زد.
اي تنها بهانه زندگي قلبم را بي خبر از من ربودي مرا اسير اين ميخانه كردي كلامي نمي گويي
بر سر پل نياز دستان خسته ام را گشودم تا تو بيايي ودرآغوشم بي صدا و با شوري كودكانه و معصوم
رها شوي...
آن هنگام من عاشقانه خواب سراسر عشق هديه چشمانت خواهم كرد....به اميد آن روز
در لحظه شادی:پروردگار را ستایش کن. حمد و سپاس مخوص اوست و هیچ کس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست .
در لحظه سختی :فقط از خداوند کمک بخواه .او بهترین فریادرس است و همیشه با تو در کنار توست .
در لحظه حیرانی و گمراهی:فقط خدا را خدا جستجو کن .او هدایت گر به سوی نعمت هاست.راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پیدا و نهان با خبر است.
در لحظه آرامش:معبود را مناجات کن .او تنها اجابت کننده دعاهاست. برای همه دعا کن به خصوص برای کسانی که در حقشان بدی کرده ای و همین طور برای کسانی که با تو مشکل دارند ودر آخر برای خواسته های خودت دعا کن .او گوش می دهد .
در لحظه ناامیدی :امیدت به خدا باشد .او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که از" این بگذرد".
در لحظه تنهای :پروردگار را صدا بزن .او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد.همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی.فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایی هاست.
در لحظه نیاز:حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن زیرا "نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت و اگر نه ذلت " در حالی که طلب از او بر آورده شود نعمت ". و اگرنه حکمت "و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.
در لحظه دردناک :به خداوند اعتماد کن.او بهترین معتمد است و هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.
در لحظه دلشکستگی :دلت را به خداوند بده.او بهترین مونس است.همیشه برای تو وقت دارد وهیچ گاه دل تو را نمی شکند.
در لحظه عاشق شدن :خالق عشق را در نظر داشته باش.باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید.
در لحظه نگرانی و دلواپسی:از ذکرش غافل نشو چون "یاد خدا آرام بخش دلهاست. "همه چیز درحیطه قدرت و کنترل اوست.پس توکلت فقط به خدا باشد.کارها را به او بسپار تا زمان انتظاربه آخر برسد.
در لحظه پیروزی :از معبود تواضع و فروتنی طلب کن.از غرور بپرهیز که بزرگترین اشتباه است که خدا از غرور خیلی بدش می آید .
در لحظه شکست:مطئمن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمی گذارد زمین بخوری مگر انکه که خودت دست او را رها کنی. هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی باشد.
در لحظه ضعف و ناتوانی :از قادر مطلق توانایی بخواه.هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست. همه چیز برای خداوند بزرگ ممکن هست ممکن.
در لحظه کار:به خداوند تکیه کن.او محکم ترین تکیه گاه و پشتیبان است.و هر کاری را به نام او شروع کن .بکوش و پشتکارداشته باش .سپس همه چیز را به خداوند واگذار کن.کسی که خود حرکت می کند.خداوند به او برکت می دهد.
در لحظه تاریکی:با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده.
در لحظه پریشانی :به خداوند پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.و سر پناه بی پناهیان.
در لحظه دلتنگی :با معبود خود راز و نیاز کن.او دانای اسرار و نهان و محرم رازهاست.
همیشه در همه حال پروردگار را با صدای آرام و با احترام بخوان.او قدرت و ظرفیت و انجام هر کاری را دارد.توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وی معطوف کن.
خداوند تو را عاشقانه .بدون هیچ قید و شرطی تو را دوست می دارد .و هیچ چیز نمی تواند از شدت این عشق بکاهد.او در لحظه های خواب و بیداری ,اضطراب و آرامش ,کار و تفریح و خلاصه در هر موفقیت و شرایطی مراقب تو و لطفش شامل حالت است.به معبود بیندیش ایمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه.همه چیز درست می شود.انشاءالله
تو ميروي
تمام ايستگاه ميرود
و من چقدر سادهام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستادهام
و همچنان
به نردههاي ايستگاه رفته
تكيه دادهام!»
همچون باران بر روی گونه هایت می نشینم و بوسه بارانت می کنم
نه دیگر طاقت دوری ندارم ببین حتی قلم هم آغوش دستانم نمی شود تا هر آنچه را که ذهن کنجکاوم می تراود بنویسد زندگی را بی تو نخواهم تا کی دوری تا کی می خواهی با قهرمان بازی دستانم را که محتاج دستان گرم توست خالی بگذاری می خواهم بنوازم اما ذهنم از نت خالی است می خواهم بخوانم اما ..............فقط تصویر رفتنت در جلوی چشمانم خود نمایی می کند آه نتی از غم مینوازم و ساز رفتنت را می خوانم ![]()
افرادي كه از نظر احساسي بسيار قوي به نظر مي رسند در واقع بسيار ضعيف وشكننده هستند
آنهايي كه زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران مي كنند خود نيز به كسي براي مراقبت نياز دارند
سه جمله اي كه بيان آنها براي اكثر افراد سخت تر است:متاسفم به من كمك كن و دوستت دارم مي باشند
افرادي كه لباس قرمز مي پوشند از اعتماد به نفس بيشتري برخور دارند
كساني كه زرد مي پو شند از زيبايي خود لذت ميبرند
آنهايي هم كه لباس مشكي به تن مي كنند نمي خواهند مورد توجه قرار بگيرند ولي به درك وكمك شما نياز دارند
زماني كه به كسي كمك مي كنيد براساس قوانين طبيعت اثر آن دوباره به سوي شما باز مي گردد
نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رو در رو بيان كردن آنهاست اما ارزش رو در رو گفتن بسي بيشتر است
اگر چيزي را با ايمان " پاكي و خلوص نيت از خدا بخواهيد به شما عطا خواهد كرد
افراد مي توانند به روياهايشان جامه عمل بپوشانند روياهاي مثل ثروت سلامتي عشق... اگر آنها را با اعتقاد بخواهند و اگر واقعا اين موضوع را مي دانستند از آنچه قادر به انجامش بودند تعجب مي كردند
آنچه من به شما مي گويم ايمان نياوريد تا زمانيكه خودتان آنها را امتحان كنيد اگر شما بدانيد كه كسي نياز به چيزي دارد ومي توانيد به آن كمك كنيد متوجه خواهيد شد كه اثر آن دوباره به سوي شما باز خواهد گشت
امروز توپ دوستي در زمين شماست آن را براي كساني كه به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يكي از آنها باشم) هميچين ناراحت نشويد اگر كسي آن را براي شما باز پس نفرستاد اين توپ را براي كساني كه نياز بيشتري دارند نگهداري كنيد
درسته اين كاريه كه شما بايد انجام دهيد اين را براي دوستانتان بفرستيد
اما بايد اين كار را در مدت يك ساعت از زماني كه اين پيك را باز مي كنيد انجام دهيد
حالا يك آرزو كنيد حالا اين آخرين فرصت شماست
اميدوارم آرزو كرده باشيد حالا اين پيك را بفرستيد
اگر براي يك نفر بفرستيد آرزوي شما ظرف مدت يك سال برآورده خواهد شد
3نفر 6ماه
6نفر 1ماه
7نفر 3ماه
8نفر 1هفته
9نفر 5روز
10نفر 3روز
12نفر 2روز
20نفر 3ساعت
من با زمان قرار همزيستي مسالمت آميز گذاشته ام كه نه او مرتبا مرا دنبال كند ونه من از او فرار كنم بالاخره روزي به هم
خواهيم رسيد
هرگز در مسير پيموده شده گام برنداريد زيرا اين راه تنها به جايي ميرسد كه ديگران رسيده اند
در عشق هميشه قطره اي جنون هست و در جنون هم قطره اي عقل
گذشت زمان بر آنها كه منتظرند بسيار كند است بر آنها كه مي هراسند بسيار تند بر آنها كه زانوي غم بغل مي كنند بسيار
طولاني ست برآنها
كه به سر خوشي مي گذرانند بسيار كوتاه اما بر آنها كه عشق مي ورزند زمان را آغاز و پاياني نيست وتا بي انتهاست
بسياري مردم شادي هاي كوچك را به اميد خوشبختي بزرگ از دست ميدهند
درك زندگي تنها با نگاه به گذشته ميسر است اما زندگي كردن تنها با نگاه به آينده
وقتي اين همه اشتباهات جديد وجود دارد كه مي توان مرتكب شد چرا بايد همان اشتباهات قديمي را تكرار نمود
اگر ميتوانستم به جواني باز گردم باز هم همان اشتباهات را مي كردم اما قدري زودتر
هيچ چيزي نميتوان به كسي ياد داد اما ميتوان به او كمك كرد تا پاسخ ها را در درون خودبيايد
كساني هستند كه با ما صحبت مي كنند وما به آنها گوش نمي دهيم كساني هستند كه مارا آزار مي دهند و زخمهاي
ماندگاري باقي مي گذارند
اما كساني هستند كه سر راه زندگي ما قرار مي گيرند و مهر ونشانشان را براي هميشه بر دل ما مي گذارند
عشق بهترين نغمه در موسيقي زندگي ست انسان بدون عشق هرگز با همسرائي باشكوه بشريت همنوا نخواهد شد
وقتي كمتر سزاوارم به من مهر ورز آخر آن زمان نيازمندترم


